تبليغاتX
همین و دیگر هیچ - "خوابم می‌برد؛ نه! نمی‌برد، می‌بازد"

همین و دیگر هیچ

اگر سیگار همدیگر را آتش نزنیم پس چه خاکی به سر بریزیم؟

نمایش‌نامه لکاته اثیری در سایت اثر ,

پرونده محسن نامجو به قلم محمدرضا قاسمی

و چند خطی، خط‌خطی‌تر از همیشه، برای دستان پدر که از اردی‌دوزخ بیست سال پیش رو به خاک افتاده‌اند:

همیشه وقتی قسط خانه عقب می‌افتد، پدر پس از نمازش، دستانش را رو به سقف خانه می‌گیرد و می‌گوید: خدا بزرگ است. وقتی می‌خواهیم روی پشت‌بام خانه بخوابیم، بعد از سرکوفت‌های مادر، دوباره باز دستانش را رو به آسمان می‌گیرد و می‌گوید: خدا بزرگ است و من فکر می‌کنم شاید ماه که از همه‌ی ستاره‌ها بزرگ‌تر است خداست و دست‌هایم را رو به ماه می‌گیرم و تا می‌خواهم بگویم: خدا... الله‌اکبرهای نماز پدر و سرکوفت‌های مادر در سرم می‌پیچد و خوابم می‌برد. اما شب‌هایی هم هست که پدر دستانش را رو به آسمان نمی‌گیرد و توی دستانش دسته‌ای اسکناس است و قسط‌های عقب‌مانده خانه را در دستان مادر می‌گذارد و توی اتاق کنار او می‌خوابد و من روی پشت‌بام خانه، خوشحال از اینکه الله‌اکبرهای نماز پدر و سرکوفت‌های مادر دیگر در سرم نمی‌پیچد، دستانم را رو به آسمان می‌گیرم و تا می‌خواهم بگویم: خدا... می‌بینم ماه نیست و فکر می‌کنم شاید خدا از اسکناس‌های توی دست‌های پدر هم کوچک‌تر است و خوابم می‌برد؛ نه! نمی‌برد، می‌بازد؛ می‌بازد به این بیست سال که گذشته، به این بیست بار آمدن اردی‌دوزخ و بیست بار مردن پدر و تصور دستانش که بدون هیچ اسکناسی و هیچ خواهشی از سقف آسمان، رو به خاک افتاده‌اند.

 

+ محسن عظیمی |

فرو ‌میر
فرو‌‌ میر
آی ای شمعک فرو میر
که نباشد زندگانی هیچ
الا سایه‌ای لغزان
و بازیهای بازی پیشه‌ای نادان
که بازد
چندگاهی پرخروش‌و‌جوش
نقشی اندر این میدان
و دیگر هیچ
زندگی افسانه‌ای‌ست
کز لب شوریده‌مغزی گفته آید
سر‌به‌سر
خشم و خروش و غرش و غوغا
لیک بی‌معنا
لیک بی‌معنا

Home
Email
Night Skin