طرح نمایشنامهی "هاليماتيدا" پیشکش به "یهشازده بیسروپا"
به بهانه دیوانگی هام
براي تو
كه تحملم مي كني!
هالي ماتيدا
صحنه صفحه کاغذ بزرگی ست با نوشته هایی پراکنده که گوشه اش نوشته:
هالی ماتیدا ، صحنه اول
صدای من: میری لب بوم با تموم وجود وارونه رو سر در خونه طوری که هر کی رد شه بخونه
می نویسی ...
من: ( می نویسد ) خدا خوبه! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای من: کسی باورش نمی شه!
حتی چیمن دختر کوچولوی دکتر کامکار که موقع آمپول زدن با لحن کشدار و ته لهجه کردی می گه ...
من: ( با ادای او ) الان تموم می شه! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای من: همین جوری که دراز کشیدی رو تخت بهداری کارخونه قند
آرزوت اینه کاش عزیزاده باشه که هنوز نکشیدی پایین می گه ...
من: ( با ادای او ) تموم شد ، برو پدر سوخته! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای من: کسی باورش نمی شه!
فقط منم که باور می کنم
ولی تو وامونده ؛ مونده هستی ، رونده وجود
ورجه وورجه کنون می افتی توی ورطه نیستی!
نوشته لب بوم رو سر در خونه رو هیچکی نمی خونه
می شه عینهو یه خاطره خشکیده که توی خاطر خشکت می خشکه
می شه عینهو ...
من: من! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای من: می شه عینهو ...
من: تو! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای من: می شه عینهو ...
من: هالی ماتیدا! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای تو: ( که از خواب پریده ) كجايي؟
من همچنان تکرار می کند ، انگار چیزی گم کرده
صدای تو: ( بلندتر ) كجايي... كجايي ... كجايي!
من: ( کلافه ) چیه؟
صدای تو: کجایی؟ ( بلندتر ) کجا رفتی باز؟
من: ( کلافه تر ) چیه؟ همین جام .
صدای تو: کجا؟ ... می گم کجا؟
من: مستراح!
صدای تو: کجا؟!
من: مستراح ... دستشویی!
صدای تو: ( کودکانه ) گشنمه ، نون بربری می خوام ، پنیرم تموم کردم ... من!
من: ( عصبی ) چیه؟ کار دارم .
صدای تو: چه کار داری تو دستشویی؟!
من: دارم می نویسم .
صدای تو: تو دستشویی؟!
تلفن در دستش در حال شماره گیری می آید ، من همچنان در حال جستجو
تو: باز چی شده؟ برو نون بگیر گشنمه! پنیرم گرفتی تاریخ انقضاء شو نگاه کن!
اهه اینم که همیشه خرابه ... از اون پاکتی ها بگیری ها ، روش نوشته ...
اهه! آشغالام یادت نره! گذاشتم کنار ، آشغالای توی دستشویم جمع کن! من چندشم می شه
( با زبان کردی ) سلام ... چرا گوشی رو بر نمی دارین؟ ... خب چطورین؟ ... مامان کجاست؟ ...
در حین مکالمه می رود ، من در حال جستجو
من: هالی ماتیدا!
زمزمه وار تکرار می کند ، مکث ، انگار چیزی به ذهنش خطور کرده
من: ( با خودش ) شمعدونی های پشت پنجره اتاق کوچیکه ، رفته یواشکی بوسشون کنه .
شمع دانی های خیالی را لمس می کند ، خیسی شان را احساس می کند
من: نگاه کن آبشونم داده ، جای لباشم مونده!
مکث
من: رفته نوشین و فاطی معصوم اینا رو جمع کرده معلم بازی پشت گلای محمدی
داره راجع به اینکه پدرو مادرا با هم کار بد می کنن ما دنیا می آیم حرف می توه
خدا کنه فقط نگه از کجا به دنیا می آیم .
کنار گلهای محمدی خیالی می رسد ، مکث ، یکباره با وحشت
من: گل یاسا! رفته لابه لاشون دوباره ...
دوان دوان می رود ، تو در حال کشیدن جارو برقی می آید
تو: اومدی؟ کجایی؟
صدای من: نیست!
تو: چی نیست؟!
من می آید ، دستهاش پر از آلوچه
من: نبود!
تو: خب سنگک می گرفتی! پنیرم نبود؟
من: از کجا بگیرم؟
تو: خب از نونوایی دیگه!
من: توی تموم کارخونه قند یه نونوایی بیشتر نیست ، اونم لواشه که بسته!
تو: کارخونه قند کجاست؟ کجایی من؟
من: امروز جمعه س فروشگاه تعطیله .
تو: بسه! می رفتی مغازه اصغر آقا یا اون سر کوچه یی بدبخته!
من: کی بدبخته؟
تو ( با کلافگی ) بس كن!
من: بابا به جان آقا ...
تو: به جان کی؟!
من: می خوری؟
تو: اینا چیه؟
من: آلوچه!
تو: از کجا آوردی اینا رو؟!
من: یواشکی از درخت کوچیکه کنار نرده های اکبری کندم ، بخور!
تو: اکبری کیه؟!
من: اکبری اراکی دیگه بابا! همون که همش باغچه شونو بیل می توه
همسایه مون!
تو: تو اصلا همسایه هامونو می شناسی؟
من: چرا نشناسم ، این بغلی مون که دکتر کامکاره
قبلشم دکتر پاکستانیه بود که همیشه می رفتم خونه شون راحت الحلقوم می داد می خوردم
بعد از دکتر کامکارم که جغد اومد جاش ، همون پیرمنه که عینهو مریضا ...
تو: چی می گی آخه؟ بسه! تو حتی نمی دونی صاب خونه مون چند تا بچه داره
من: صاب خونه کیه؟ منازل سازمانی همشون مال کارخونه قنده!
تو: ( متعجب ) اینا تازه تازه س ... وسط زمستون!
من: بخور! نمی خواد بشوری بارون شسته شون
تو: بارون؟! مگه بارون می آد؟ پس چرا نگفتی ... وای همه لباسام خیس شدن
برو جمع شون کن تو رو خدا!
جارو برقی در دست می رود
من: بارون! رفته زیر بارون زودتر از من خیس شه!
می رود ، صدای رعدوبرق و بارش باران
صدای تو: ( عصبی ) هوا که صافه! لباسا رو جمع نکنی
بیا برو نون بگیر ، ظهر شد باید برم بیمارستان ، بعداظهر شیفتم!
من می آید ، لباسها در دستش ، تو کنارش
من: خیس شدن!
تو: خیسن ... ولی هوا که صافه!!!
یک صفحه دیگر گوشه اش نوشته: هالی ماتیدا ، صحنه دوم
صدای تو: ( در حال آرایش ) نمی خوای لباساتو بپوشی ؛ سرما می خوری ها! یه دوشم بگیر!
لبام ترک ترک شده!
صدای من: عینهو مخ من!
صدای تو: به چی فکر می کنی؟
من: ( سکوت )
صدای تو: ( دیکته وار ) ناراحتی؟
من: ( سکوت )
صدای تو: عصبانیی؟
من: ( سکوت )
صدای تو: دوسم داری؟
من: ( سکوت )
صدای تو: کوچولو؟
من: ( سکوت )
صدای تو: بزرگ؟
من: ( سکوت )
صدای تو: داری گریه می کنی؟!
من توی صحنه می آید ، تو به دنبالش وسایل آرایش در دستش
تو: گریه می کنی؟
من: ( سکوت )
تو: از اینکه یه جمعه خونه یی و نتونستی بنویسی ناراحتی؟
من: ( سکوت )
تو: از اینکه نمی شه چاپ شون کنی؟
من: ( سکوت )
تو: از اینکه صب تا شب باید بری سر کار؟
من: ( سکوت )
تو: از اینکه اون حرف رو بهت زدم توی اتاق خواب؟
من: ( سکوت )
تو: از اینکه ...
من: از اینکه ... از اینکه ... از اینکه ... همیشه همه فکر می کنن اون از این اینکه ها
از اینکه فلان ... از اینکه بهمان ... از اینکه ...
که فکر می کنن ، نه! کلیشه وار تکرار می کنن که اون از این از اینکه ها ناراحته!
که مخ ترک خورده ش با اشکهای دونه دونه ی بغض های بچه گونه ش خیس می شه
که ترکهاش مخشو ترک می کنن ، نه!
ترکها مخمو ترک نمی کنن!
همیشه بغض هاشو ، اشکهای دونه دونه شو
می پاشه لا به لای عقده های وامونده پس خورده یاسها
مکث
این از اینکه ها فقط تلنگرن که وقتی می خورن به یه مخ ترک خورده ترکهاش ترکش نمی کنن
می شن بغض های بچه گونه ، اشک های دونه دونه ، عصبیت های نابه جا
که همه فکر می کنن ، نه! فکر نمی کنن کلیشه وار تکرار می کنن به خاطر این از اینکه هاست
نه! به خاطر این از این چه هاست ، این از این چراها ، این از این چه بودنها ، این از این چه شدنها
هر بارم که میره لابه لای یاسا که ...
یه تلنگر مث این از اینکه ها عزمشو که جزم کرده به باد سستی می ده!
تو: چته؟
من: هیچی!
تو: من نگرانتم!
من: نگران چی؟
تو: نگران تو ... می ترسم دوباره ...
من: من چیزیم نیست ولی اون ... هست!
تو: کی هست؟
من: دوباره رفته لابه لای یاسا خودشو گم و گور کرده شاید ...
تو: شاید چی؟ کی؟
من: اون هست! وجود داره تو!
تو: کی؟
من: هالی ماتیدا!
تو: چی؟
من: چی نه! کی!
تو: خب کی؟
من: هالی ماتیدا!
تو: ( متعجب ) هالی ماتیدا
مکث
تو: من دیرم شده ، باید برم ولی نگرانتم .
من: نگران نباش! همین که من باشم بسه!
تو: تو نگرانی؟
من: نمی دونم! نگران که نه!
یه حسیه ، یه دلتنگی که هر وقت می ره لابه لای یاسا می آد سراغم
تو: دلتنگی؟!
تو که هر وقت من دلم تنگ می شه ، می گی نباید به گذشته فکر کنی
دلتنگی زاییده رفتن هرزه وار ذهن به گذشته هاست!
من: نمی شه ببریمش بیمارستان؟ شاید اگه بستری بشه ...
تو: عزیزیم! بیا برو یه دوش بگیر اعصابت آروم شه! من باید برم دیرم شده!
من: ( عصبی ، دیوانه وار ) تو مثلآ توی بیمارستانی؟
گه بگیره هر چی بیمارستان و تیمارستان و کوفت و زهرماری رو!
اصلآ نمی خواد بری! بری که چی؟ که اون دوباره بره لا به لای یاسا؟
اونجا توی بیمارستان هیچی نیست! همه چی تازه شروع می شه
همش می گن ( با ادای دکتر کامکار ) الان تموم می شه!
هیچکی نمی گه ( با ادای عزیزاده ) تموم شد ، برو پدر سوخته!
همه زمین گیرن ، آسمونشم زمین گیره!
اون دوباره گم و گور شده لا به لای یاسا ، دوباره خودکشیش شروع شده
هیچ وقت تموم نمی شه ، تموم نمی شه ... هالی ماتیدا!
زمزمه وار تکرار می کند ، تو رفته
صدای من: داری لا به لای یاسا یکی یکی می شماریشون ...
من: ( می شمارد ) یک ، دو ، سه ...
صدای من: تازه می فهمی بعد از نه بازم هست
چون گل یاسا تموم نشدن
بعد از نوزده بیسته ، سی ، چهل ، پنجاه ، شصت ، هفتاد ، هشتاد ، نود ...
فکر می کنی صد دیگه آخرشه
فکر می کنی فهمیدی آخرش چی می شه!
بعد از نود می شه نود و یک ، پس بعد از صدم ، صد و یک، صد و دو ، صد و سه ، صد و سه ، صد و چهار صد و پنج ، صد وشش ، صد و هفت ، صد و هشت ، صد و نه ...
گل یاسا تموم می شن ولی شماره ها تمومی ندارن
هر چی می خوای تموم کنی نمی شه
پس کی تموم می شه؟
من: ( با ادای دکتر کامکار ) الان تموم می شه! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای من: پس چرا هیچ کی نمی گه ...
من: ( با ادای عزیزاده ) تموم شده ، برو پدر سوخته! ( زمزمه وار تکرار می کند )
صدای من: صد و ده ، صد و یازده ، صد و دوازده ....
صدای من با خودش یکی می شود ، صفحه کاغذ را ورق می زند صفحه دیگری نمایان می شود
گوشه صفحه نوشته:
خدا خوبه
azimy_mohsen@yahoo.com محسن عظیمی
همين و ديگر هيچ .www.pardeha.blogfa.com
