"مرگ بازی"
درباره مرگ بازی. نمایشنامهای از محمدرضا قاسمی. منتشر شده در سایت اثر. ژانویه 2009
مرگبازی زاییدهی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ، در فضایی آکنده از کابوسی که زاده و پرداختهی ذهنیست که اندیشهی مرگ در برش گرفته، آنچنان که تنها چیزی که این ذهن تبدار را اندکی به آرامش فرا میخواند عشق است، عشقی در هیات رویایی که در برزخ هست و نیست شناور است و در این فضای کابوسوار، واقعیت چیزی نیست جز حقیقتی تلخ و گزنده که انگار جرم سنگینیست برای انسان که سایهی مرگ بر گسترهی زندگیاش سنگینی میکند و بزرگترین راه گریز از مرگ برای او عشق است، عشقی که خود تنها با مرگ معنا مییابد.
نوشتن دربارهی مرگبازی از منی که یک دهه بیرویا زندگیام سرشار از عشقی بود که هر ساله روز تولدم به استقبال مرگ میرفتم و هر بار نا امید از یک خودکشی کهنه به تنها پناه ذهن خطخطیام رویا باز میگشتم، سخت است و انگار با خوانش مرگبازی دوباره رویا در برابر دیدگان خستهام زنده شد، حالا من انگار سخت به زندگی چسبیدهام و رویا را سالهاست دادهام به دست باد تا با خود ببرد و باد هم او را برده با خود... یک دهه بیرویا و با رویا در برزخ مرگ و زندگی نفس کشیدن من، همان دردیست که مرگبازی از آن میگوید، در فضایی کابوسوار، کافکاگونه و تبدار، باورش سخت است اما همین حرفهای صادق هدایت، نه بگذار صدایش کنم هادی صداقت، همان شاعرانههای پناهی و کلماتی که قلم حقیقتگوی تو فاش ساخته را من یک دهه شاید هر لحظه پا به پای ثانیهها، گیج و گنگ و سرگشته میان عقربههای ساعت چوبی خانهمان تکرار کردهام در ذهنم که حالا انگار خودش را با زندگی گول زده و مثلاً زنده است. حالا رفیق، چه بگویم، از شخصیتپردازی و گره و گرهافکنی گفتن کار من نیست، کار منی که خود چنین دردی دارم و سخت دچارم به این درد، تنها شاید، باید بر قلمت بوسه بزنم و خاک پایت را ببویم و هر وقت از این گولزدنهای همیشگی با نام زندگی، خسته شدم، مرگبازی را دوباره و دوباره بخوانم و به امید آخرین سیگاری که روی لبانم خاکستر میشود دوباره بنویسم: مرگبازی زاییدهی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ در فضایی...
