|
|
|
اگر سیگار همدیگر را آتش نزنیم پس چه خاکی به سر بریزیم؟ |
|
"داستان شعری که گفته بودی برایم بنویس" آخرین کار از مجموعه ده داستانک است که از اوایل سال هشتاد به شکل پراکنده نوشته شده، در واقع این کارها طرحهایی برای نوشتن نمایشنامه بوده که یا شکل نگرفته و یا اینکه مانده تا بماند تا سالهایی که هنوز نیامده ... شعری را که گفته بودی برایم بنویس مینویسم، روی زمین ذهنم که هنوز پوشیده از برف آن سالهاییست که برای اولینبار شعری برایت نوشته بودم، شعری که روی آسمان نوشتمش، آسمانی که آن روزها باورش داشتم، اما پر از ابرهای سیاهی شد که هنوز بیتوته کردهاند روی سرمان. مثل همیشه شعرم به سر نمیرسد و وقتی میخواهم با همان سه نقطه همیشگی کلاغ قصههای شعرم را به خانهاش برسانم؛ مترسکی که تو خودت لباسهایش را دوختهای، همان کلاهی که من بر سرش گذاشتهام را به باد میدهد و یکباره به دنبال کلاغ میافتد و کلمه به کلمه شعرم را زیر چکمههای همان سربازی که از جنگ فرار کرده و لباسهای مترسک را پوشیده بود و چکمههایش را کنار پای مترسک انداخته بود، لگدمال میکند و برای اینکه کلاغ بترسد، فریادزنان با همان چکمهها روی سر کلمهها میکوبد و فریاد میکشد، تا جایی که از شعری که گفته بودی برایم بنویس چیزی نمیماند، فقط یک کلمه میماند که از ترس مترسک، زیر بارش برفی دوباره، کلاه را روی سرش کشیده و دارد میلرزد. مترسک همچنان با نگاهش کلاغ را دنبال میکند که هنوز به خانهاش نرسیده و خسته از همه قصههایی که به سر رسیدهاند، بالبال میزند و من تمام تلاشم این است ببینم آن کلمه چه کلمهایست، اما سرم را نمیتوانم تکان بدهم، کمرم انگار له شده، فقط رو به کلمه با تمام توانم میگویم اگر زنده ماند داستان شعری را که گفته بودی برایم بنویس را برایت تعریف کند، که کلاه را از سرت برداشته و به طرفم میآیی و...
+
محسن عظیمی
|
من کسی را نکشتهام، لطفاً مرا بکشید! نمایشنامهای از: فتحاله نیازی منتشر شده در سایت اثر September 2008 این نمایشنامه در دومین مسابقه ادبیات نمایشی سال به عنوان یکی از ده متن برتر سال انتخاب شد ولی در بازخوانی متون جشنواره تاتر فجر تایید نشد. خواستم درباره نویسنده این نمایشنامه (ناتمام) بیشتر بنویسم، چرا که از سالهای خیلی دور میشناسمش، او اکنون در حال کارگردانی نمایشنامه "اتاق زیر شیروانی" میباشد و چند سالیست در یک گروه تاتری کوچک، همراه هستیم، گفتن بیشتر از او برایم سخت است، تنها میتوانم "ماه عسل" را تقدیمش کنم و با همین کار دعوت چادرنشین را برای شرکت در یک بازی پذیرا باشم. "ماه عسل" هر دو با هم يخ زده بودند. ماشينشان مانده بود كنار جادهای كه هنوز پُر بود از برف شب عروسیشان. داماد لُختِ مادرزاد، لباسهاش توی تن عروسش زار میزد.
+
محسن عظیمی
|
|
فرو میر
فرو میر
آی ای شمعک فرو میر
که نباشد زندگانی هیچ
الا سایهای لغزان
و بازیهای بازی پیشهای نادان
که بازد
چندگاهی پرخروشوجوش
نقشی اندر این میدان
و دیگر هیچ
زندگی افسانهایست
کز لب شوریدهمغزی گفته آید
سربهسر
خشم و خروش و غرش و غوغا
لیک بیمعنا
لیک بیمعنا