" طرحی برای یک نمایشنامه "
گرگ و میش صبح
صدای نفس هایی سرد
و زوزه سگی در باد
نور کم سوی صبح
روی تکه ای یخ
مرد در حال خفه کردن زن
مرد : انداختیش ؟
زن : نه !
مرد زن را خفه می کند
زن : ( در حال جان دادن )
دروغ گفتم
نطفه ای در کار نبود !
تاریکی
صدای مرد : هر چی سعی می کنم آفتابو از پشت موهات ببینم فایده نداره
انگاری خورشید خاکستر شده ، ریخته تو موهات
هر وقت خواستی یخ بزنی بهم بگو
تا یه بار دیگه سینه هاتو که ورم کرده
عین وقتی که ننه م حامله س فشار بدم
کم بگو سردمه دیگه
دوباره یاد خودم می افتم تو شکم ننه م
نور کم سوی صبح
روی تکه ای یخ
مرد در حال خفه کردن زن
مرد : انداختیش ؟
زن : نه !
مرد زن را خفه می کند
زن : ( در حال جان دادن )
دروغ گفتم
اون نطفه ی تو نبود
تاریکی
صدای مرد : خیلی اشتباهه لاشه رویا کوچولومونو
می ندازیم جلو سگ
نه ؟
آخه سگه بدجوری گشنه س
شاید با خوردن یه لاشه سقط شده
توله های واقعی بزاد
حرومه ؟
آره حرومه گوشت تنمونم حرومه
ننه م هر وقت منو می زاد می گه : حلالم کنین !
بابام تا سیبیلاشو می کشم می گه : نکن حرومزاده !
تموم جونم داره یخ می زنه
انگشتام یاد بچه گی ها میافته
یه سره می کنی توی دهنتو ...
نور کم سوی صبح
روی تکه ای یخ
مرد در حال خفه کردن زن
مرد : انداختیش ؟
زن : نه !
مرد زن را خفه می کند
زن : ( در حال جان دادن )
دروغ گفتم
نطفه مال اون نبود !
تاریکی
صدای مرد : آخیش ! گرم شدی نه ؟
عین بچه گی هام که خواب شاه می بینم ، می شاشم
حالام همون جوری شد
ولی تو بیداری
بیدار که می شم می بینم ای بابا شاه که نیستم هیچی
همون بچه گدام که شلوارشم خیس شده
حالا همون خیسی یخ می شه
برفا خونیو خیسو یخ
تو خیسو یخو ...
اگه خواستی یخ بزنی ...
طلوع کم جان آفتاب
روی تکه ای یخ
مرد
لباسهایش را دور زن پیچیده
به ردپای سگی زل زده
پر شده از خون
همین و دیگر هیچ.بهارهشتادوشش.تهران
