|
|
|
اگر سیگار همدیگر را آتش نزنیم پس چه خاکی به سر بریزیم؟ |
|
در ستایش ایرج زُهَری در دورههای بحران
اجتماعی تنها دو چیز یاری دهنده راستین انسان است: طنز و هنر! "نیچه" این
روزها خیلی از هنرمندان در ایران یا سکوت کردهاند و یا دست به تحریم زدهاند،
برخی هم که نامشان را حیف است هنرمند گذاشت از این آب گلآلوده ماهی میگیرند، اما
دکتر قطبالدین صادقی نه اهل سکوت است و نه تحریم و نه سازش. او بسیار هوشمندانه،
نوعی نمایش را برای اجرا در نظر گرفته تا بتواند به نقد اوضاع آشفته امروز ایران
بپردازد، بازیگران به مدیریت رندانهی او از اوضاع روز میگویند و تلخ و گزنده،
حاکمیت دروغ و نفاق و دیکتاتورمآبانه موجود را به ریشخند گرفتهاند. استقبال از
این اجرا جانی دوباره به تئاتر شهر بخشیده و خود محرکیست که نمیگذارد اوضاع
آشفتهی امروز ایران، به آرامش دلخواه حاکمان ختم شود و چنان چالش ایجاد میکند که
تاثیرش هزاران بار از روزنامهها و مقالات و گفتهها و شاید برخی شعارها بیشتر و
بیشتر است؛ چرا که در تئاتر هیچ جایی برای شعار دادن نیست. خندهای
بر دردهای مشترک/ گفتوگویی با دکتر قطبالدین صادقی/ به بهانهی اجرای
"باغ شکرپاره" در سالن اصلی تئاتر شهر/ تهیه و
تنظیم: ستاره بهروزی برایم سیگاری آتش بزن میان لب هام بگذار و دور شو پُر از باروتم! مادر: (به خود
میآید) نه. غمگین نیستم. خیلی هم خوشحالم. از این به بعد دیگه راحت میشی از شَرِ
اونها. یعنی دیگه هی توی خیابونها دستگیرت نمیکنن بهخاطر سر و وضعت؛ بهخاطر موی
بلندت؛ بهخاطر طرز راه رفتنت. بهقول خودشون دیگه تکلیف تو مشخص میشه که چی
هستی؛ اینوری یا اونوری. اما داشتم فکر میکردم که اگه ناچار باشی توی بخش زنانه
بیمارستان پیژامه زنونه بپوشی، اونوقت شاید باید روسری هم سرت کنی. پسرِ زیبای من/ یک نمایش در سیزده صحنه کوتاه/ قاضی ربیحاوی "ژان
ژنه" میگوید: "اگر نمیخواهید فردی سیاسی باشید، نه بنویسید و نه حرف
بزنید." با این تعریف، که من آن را کاملاً قبول دارم، همه آدمهای دنیا، یک
شهروند سیاسی محسوب میشوند، چون همه آدمها نسبت به مسایل پیرامونشان واکنش نشان
میدهند. حالا با توجه به روحیاتشان این آدمها، دچار شدت و ضعف میشوند که تحلیل
اصلی و تعریف و تحریف عمده قضیه هم برمیگردد به همین شدت و ضعفی که ما از خودمان
نشان میدهیم. من و هاینریش بل و پوزش از خوکها/ فردین نظری
+
محسن عظیمی
|
|
فرو میر
فرو میر
آی ای شمعک فرو میر
که نباشد زندگانی هیچ
الا سایهای لغزان
و بازیهای بازی پیشهای نادان
که بازد
چندگاهی پرخروشوجوش
نقشی اندر این میدان
و دیگر هیچ
زندگی افسانهایست
کز لب شوریدهمغزی گفته آید
سربهسر
خشم و خروش و غرش و غوغا
لیک بیمعنا
لیک بیمعنا