تبليغاتX

همین و دیگر هیچ

اگر سیگار همدیگر را آتش نزنیم پس چه خاکی به سر بریزیم ؟
 ترس

 

براي خودم. در آستانۀ سي سالگي ام. نيمۀ تيرماه همين امسال

 

 

نه، رفيق!

اين نه شعر است و نه نثر است و نه داستان!

و نه نمايشنامه اي كه هرگز اجرا نشود!

در هيچ نوع ادبياتي مرسوم و غير مرسومي هم نمي گنجد.

هر چه كه هست، هميشه

بوده، هست، خواهد بود و

هميشه؛ در آن لحظه، همان لحظۀ هميشگي

چيزي هست كه

به دست و پايم مي پيچد و نمي گذارد

نمي گذارد از همان بالاي بلنداي هميشگي، به پايين

از همين پشت خط قرمز مترو، به جلو

پرتابت كنم!

نه، نمي گذارد!

حتي، وقتي كه مشت مشت قرصهاي مرگ زاي ضدمرگ را

فرو مي كنم در حلقومت!

يا وقتي كه

آمپول پر از هوا را فرو مي كنم

در تنها رگ ماندۀ دست چپت!

نه، نمي گذارد!

تمام درزهاي اتاقت را پنبه پوش مي كنم و

شير گاز را باز

اما باز،

نه، نمي گذارد !

مي دانم!

مي دانم كار تو از چهار ليتري نفت و

خوردن يكجاي تمام ترياك هاي دود نشده و

حشيش و شيشه و هروئين و كراك و كُك و

هر چه كه هست و نيست هم گذشته

الكل 99% را هم به هيچ عنوان توصيه نمي كنم!

فقط؛

سيگار پشت سيگار

توي هواپيمايي در حال سقوط

بدون حتي يك چوب كبريت

همين،

همين و ديگر هيچ.

 

+ محسن عظیمی  |
 نطفه ای که در نطفه خفه شد

 

تا چشممو ور مي دارم آفتابو مي بينم كه

عين هميشه بي تب و تاب مي تابه رو برفا و يخ مي زنه و

عينهو يه قنديل نوك تيز فرو مي ره تو چشمم ؛

مي بندمشو تن مي دم به همون كابوس شوم هميشگي كه

پر از سايه هاي سرد توئه كه داري

منو ، خودتو ، اونو ... مي كشي ، مي كشي ، مي كشيو

تيكه تيكه سايه هامون جا مي مون تو برفايي كه

يخ زدن و پر از خون و خون و خون ؛

تموم ، تنمو ... تنتو ... تنشو پر مي كنن !

هيچ وقت بهت نگفتم !

نتونستم ، نخواستي ، نذاشت !

پس كي بهت بگم كه ديگه هيچ وقت نمي شه برگشت

كي بهت بگم موندن يعني همين !

يعني تن دادن من و تو و اون به سرما ...

پس كي بهت بگم ؟ كي بهت بگم سردمه ؟ كي بگم ؟

سردمه ، سردمه ، سردمه !

كي بهت بگم اينجا سرده ! 

بيا ... از اينجا ... بريم !

ديگه ... دا ... رم ... يخ ...

تکه ای از نمایشنامه نطفه

متن کامل و عکسهای اجرا با نگاهی به اجرا در

نمایشنامه و دیگر هیچ

 

+ محسن عظیمی  |
 ...تو...انسان...کلمه...

 

تو انسان را متولد مي كني و

من كلمه را

و انسان كلمه است و

كلمه تو

 

برای تو . به بهانه دهم خرداد هشتادوپنج . شب نمایش عروسی من و تو .

+ محسن عظیمی  |
 توی تلی از خاکستر

 

خاكستر اول : مرد و زن

 

صداي عبور ديوانه وار ماشينها از اتوباني گل و گشاد در سرتاسر نمايش احساس مي شود .

حتي سكوت لحظه ها هم گاهي مورد تجاوز قرار مي گيرد .    

 

مرد و زن ، مثل دو ته سيگار مانده در حال دود شدن توي تلي از خاكستر .

 

1

زن  : خسته شدم ! / مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم . /  زن : از چي ؟ / مرد : از خودم .

 

2

مرد : اگه ... /  زن : بسه ! / مرد : اگه يه ... /  زن : بسه ديگه ! / مرد : اگه يه چيزي ...

زن  : بس كن ! /  مرد : اگه يه چيزي مث ... /  زن : بس كن ديگه !

مرد : اگه يه چيزي مث يه ... /  زن : تمومش كن !

مرد : ( سكوت )

زن  : خسته شدم . /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو !

 

3

مرد : تموم مي شه ! /  زن : كي ؟ /  مرد : ديگه وقتشه !

زن  : كدوم وقت ؟ /  مرد : من خيلي سختي كشيدم . / زن  : كي چي ؟   

مرد : كه تموم شه ! /  زن : چي ؟  / مرد : همه چي !

زن  : نمي شه ! / مرد : چي ؟ / زن : تموم !

مرد : ( سكوت )   

زن  : خسته شدم . /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم .

 

 

4

مرد : مي بينه ! /  زن : كي ؟ / مرد : خودش ! / زن : اون كه نيست ! / مرد : هست !

زن  : كجا ؟ /  مرد : همون جا ! / زن  : كجا ؟!

مرد : همون جاي هميشه ! /  زن : رفته ! /  مرد : نه ! /  زن : نه ؟! / مرد : آره ! مي بينمش !  

زن  : كي رو مي بيني ؟ /  مرد : خودشو ! /  زن : كجا ؟

مرد : همون جاي هميشه ! / زن  : كدوم هميشه ! / مرد : خودشه ! همون جاي هميشه س !

زن  : تو رو مي شناسه ؟  

مرد : ( سكوت )   

زن  : خسته شدم ! /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم . /  زن : از چي ؟

 

5

مرد : مي گه ... /  زن : اون تو رو نمي شناسه ! /  مرد : مي گه من ...

زن  : اون هيچ كي رو نمي شناسه ! /  مرد : مي گه من خيلي ... / زن : نمي تونه بشناسه !

مرد : مي گه من خيلي سختي ... /  زن : ديگه نمي تونه !  / مرد : مي گه من خيلي سختي كشيدم !  

زن  : اون مرده ! /  مرد : مي گه ديگه وقتشه ! /  زن : كدوم وقت ؟

مرد : مي گه تموم مي شه ! /  زن : كي ؟ / مرد : مي گه اگه ... /  زن : بسه !   

مرد : اگه يه ... /  زن : بس ديگه ! /  مرد : اگه يه چيزي ... / زن  : بس كن ! / مرد : اگه يه چيزي مث ...

زن  : بس كن ديگه ! /  مرد : اگه يه چيزي مث يه ... /  زن : تمومش كن !

مرد : ( سكوت )

زن  : خسته شدم ! /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم . /  زن : از چي ؟ /  مرد : از خودم .  

 

6

هر دو مثل دو ته سيگار سوخته مي افتند توي تلي از خاكستر .

 

+ محسن عظیمی  |
 مرز

 

1

 

نه كسي مرا مي بيند

نه كسي مرا مي بويد

نه كسي مرا مي چيند

وسط ميدان مين روئيده ام .

 

2

 

قرار است برگرديم بهشت

براي اينكه دوباره گول شيطان را نخوري

دست شيطان را از پشت مي بندي !

 

3

 

اين وري ها به آن وري ها مي گويند :

دشمن

آن وري ها هم به اين وري ها

و با هم مي جنگند

به خاطر من

مني كه به دست خودشان كشيده شده ام .

 

 

+ محسن عظیمی  |
 کنسرت سکوت

 

در اين سكوت سرد سياهي

آقايان

خانوم ها

دست نزنيد !

تو را به جان سايه هاي سوخته

وقتي صداي ساز

مي سايد سبزي را روي سايه خسته من و آفتاب

وقتي نم نم باران اين ساز

مي رقصاند رويا را

روي سردي سكوت اين سياهي

دستهايتان را

از روي شـــــانه هاي خسته صندلي هاتان

از زير سينه هاي سترگ بغل دستي هاتان

از توي لبـــهاي به هم دوخته گره خورده تان

برداريد

صداي ساز دارد

سرود دستهايي را مي سرايد

كه بايد چوبه دار شوند

بر گردن اين سياهي

آقايان

خانوم ها

كم بگوييد سيم سل اين ساز كوك نيست

كه اگر نيست

حوصله ساز سر رفته

از كوك تكراري دست هاي شما

در اين سكوت سرد سياهي

 

 

+ محسن عظیمی  |
 لکاته اثیری

لكاته اثيري را 

برای فردین نظری

فردین نظری و دیگر هیچ نوشتم

که برای هدایت نوشته :

 

«خرده ريزه هايت را جمع كن

با سر انگشتاني بلند

تا در تو نياميزند رجاله ها

اين لكاته در خاك هم رهايت نمي كند »

 

 

 

 

متن کامل نمایشنامه در نمایشنامه و دیگر هیچ

 

 

+ محسن عظیمی  |
 شليك

 

شليك

 

 

تــو : شما اولين مسافري هستين كه سوار مي كنم !

من : ولي من مسافر نيستم .

 

 

شليك

 

 

من : شما اولين مسافري هستين كه سوار مي كنم !

او   : ولي من مسافر نيستم .

 

 

شليك

 

 

 

+ محسن عظیمی  |
 تکه دیالوگهایی تکه تکه

 

بي بها معامله شديم رفيق !

 

...

 

يكي شون نشسته براي صدمين بار نسخه ي خطي ديوان حافظ رو چرك نويس پاكنويس مي كنه

اون يكي هم متخصص گنده گوزيه !

فكر مي كني چي ؟ نشستن و نقشه كشيدن چطوره فلاني رو مشهورش كنيم بندازيمش جلو

باد تو آستينش كنيم ، ساز و دهل بزنيم و همين كه سرشناس شد دوره ش مي كنيم و آره ...

( حالت گرفتن لقمه اي بزرگ را نشان مي دهد )

حالا اومدن نسخه پراكني كردن و معلومات نيمه مخفي منو سر زبونا انداختن ...

 

...

 

مرده شور ! بايد گه خودشونو قاشق قاشق تو حلقومشون بريزي تا قرقره كنن !

 

...

 

ناصر : انگار هنوز به آثار چايكوفسكي علاقه منديد ؟

صداقت : نه همشون ، فقط اونايي كه ضمن ظاهر شاد و خوش ، محزون و غم انگيزن !

ناصر : ولي من ترجيح مي دم بيشتر به موسيقي روز گوش كنم تا ...

صداقت : نصيب نشه ، چقدر چسي مي آي !

گوش موسيقي نداري وگرنه مي فهميدي كه هنگامه مي زنه

اينو بهش مي گن شكوه و شكايت ، با ابهت ، چس ناله نمي كنه !

ناصر : البته من از والس هاي چايكوفسكي خيلي خوشم مي آد !

صداقت : آره ! همه فن حريف بوده ، موجود عجيبي بوده ، خيلي حرف داشته ، با مردن ميلاسيده

هيچ مي دوني چه جوري مرد ؟

ناصر : چرا !  ولي خب ...

صداقت : ( بي توجه به او ) در واقع خودكشي مي كنه

تو يه ليواني كه ميدونسته يه وبائي بهش دهن زده آب مي خوره

رومانتيك تا پاي مرگ ، خيلي جرات مي خواد !

 

...

 

سگ كه استخون مي خوره اول زير دمبشو نيگا مي كنه !

پاش كه بيافته بايد حقشون گذاشت كف دستشون

سارتر همين كار رو كرد با سلام و صلوات به امريكا دعوتش كردن

اولآ يه ربع ساعت بهش وقت دادن كه حرف بزنه ، به جاي اينكه راجع به ادبيات و فلسفه بحث كنه

پريد به وضع امريكا و سياها و حق كشي و راسيسم ،

از سناتور گرفته تا مردم عادي دهن همشونو چاييد ، آدمايي كه ادعاشون مي شه بايد جلو بيافتن !

 

...

 

مرده شور !

از هر چي شهرت شوخي و جديه عقم مي شينه

نويسنده ها مشهور مي شن كه معلوماتشون رو بخرن ، بخونن ، پولمند مي شن ، زندگي راحت دارن

مي تونن كار كنن ، سرشونو بالا بگيرن ( بر مي گردد ) آدم باورش نمي شه

اول مي آن و من ناشناس رو كه كنج خونه نشسته بودم و كسي از وجودم خبر نداشت

با سلام و صلوات سر زبون ها مي ندازن بعد كه ديدن حاضر نشدم مثل نوكراي موروثي شون

حلقه به گوش به به و چه چه بگم تو چنان مخمصه و فشاري مي ذارن كه نفسم پس بزنه !

 

...

 

كدوم شاهكار ؟ همش سو ءتفاهمه ! شهرت بي افتخارمونم سو ءتفاهمه !

اصلآ سرتاسر زندگي من سو ءتفاهم بوده ، من زندگي خيلي از آدماي مشهور رو خوندم

تو سرنوشت هيچكدومشون اونقدر سو ءتفاهم نبوده كه من دچارشم !

 

...

 

خودم بهتر مي دونم توي اين كثافت كاريهايي كه صادر كردم كدومشون مزخرفه

كدومشون ارزش داره ، كدوم اورژيناليته نيست

( بي حوصله ) موضوع سر اينه كه كي نوشته

پولو به فقرا نمي دن ... فعلآ همين قدر وراجي بسه !

حوصله ندارم !

 

با انگشت سبابه كلمه اي فرانسوي Merde) ) توي هوا مي نويسد و زير لب مي گويد " گه " .  

 

 

+ محسن عظیمی  |
 طرحی برای یک نمایشنامه

 

 

گرگ و میش صبح

صدای نفس هایی سرد

و زوزه سگی در باد

 

نور کم سوی صبح

روی تکه ای یخ

مرد در حال خفه کردن زن

 

 

مرد : انداختیش ؟

زن : نه !

 

 

مرد زن را خفه می کند

 

 

زن : ( در حال جان دادن )

دروغ گفتم

نطفه ای در کار نبود !

 

 

تاریکی

 

 

صدای مرد : هر چی سعی می کنم آفتابو از پشت موهات ببینم فایده نداره

انگاری خورشید خاکستر شده ، ریخته تو موهات

هر وقت خواستی یخ بزنی بهم بگو

تا یه بار دیگه سینه هاتو که ورم کرده

عین وقتی که ننه م حامله س فشار بدم

کم بگو سردمه دیگه

دوباره یاد خودم می افتم تو شکم ننه م

 

 

نور کم سوی صبح

روی تکه ای یخ

مرد در حال خفه کردن زن

 

 

مرد : انداختیش ؟

زن : نه !

 

 

مرد زن را خفه می کند

 

 

زن : ( در حال جان دادن )

دروغ گفتم

اون نطفه ی تو نبود

 

 

تاریکی

 

 

صدای مرد : خیلی اشتباهه لاشه رویا کوچولومونو

می ندازیم جلو سگ

نه ؟

آخه سگه بدجوری گشنه س

شاید با خوردن یه لاشه سقط شده

توله های واقعی بزاد

حرومه ؟

آره حرومه گوشت تنمونم حرومه

ننه م هر وقت  منو می زاد می گه : حلالم کنین !

بابام تا سیبیلاشو می کشم می گه : نکن حرومزاده !

تموم جونم داره یخ می زنه

انگشتام یاد بچه گی ها میافته

یه سره می کنی توی دهنتو ...

 

 

نور کم سوی صبح

روی تکه ای یخ

مرد در حال خفه کردن زن

 

 

مرد : انداختیش ؟

زن : نه !

 

 

مرد زن را خفه می کند

 

 

زن : ( در حال جان دادن )

دروغ گفتم

نطفه مال اون نبود !

 

 

تاریکی

 

 

صدای مرد : آخیش !  گرم شدی نه ؟

عین بچه گی هام که خواب شاه می بینم ، می شاشم

حالام همون جوری شد

ولی تو بیداری

بیدار که می شم می بینم ای بابا شاه که نیستم هیچی

همون بچه گدام که شلوارشم خیس شده

حالا همون خیسی یخ می شه

برفا خونیو خیسو یخ

تو خیسو یخو ...

اگه خواستی یخ بزنی ...

 

 

طلوع کم جان آفتاب

روی تکه ای یخ

مرد

لباسهایش را دور زن پیچیده

به ردپای سگی زل زده

پر شده از خون