تبليغاتX
همین و دیگر هیچ

همین و دیگر هیچ

اگر سیگار همدیگر را آتش نزنیم پس چه خاکی به سر بریزیم؟

دموكراسی

راه فراری نيست/ آلت‌های بزرگ بيرون آمده‌اند/ هر چه ببينند/ م ی ‌گ ا ی ن د/ پشتت را بپا! 

پيش‌بينی وضع هوا

روز با ابر آغاز می‌شود/ می‌تواند زمهرير باشد/ اما هر چه روز پيش می‌رود/ خورشيد نمايان‌تر می‌شود/ و بعدازظهر، گرم و آفتابی خواهد بود/ شبانگاه ماه خواهد تابيد/ و بسيار درخشان خواهد بود/ گفتنی است كه خواهد وزيد/ نسيمی دلچسب/ اما نيمه‌شب از وزيدن خواهد ايستاد/ و بعد هيچ روی نخواهد داد/ اين آخرين پيش‌بينی هواست.

هارولد پينتر / برگردان:عليرضا بهنام

 

+ محسن عظیمی |

روایت غیررسمی و طنز آلود از
بیست و دومین نمایشگاه بین‌المللی‌ کتاب تهران

بازدیدکنندگان محترم؛ خواهشمند است به دلیل تقدس محل برگزاری بیست‌ودومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، حجاب اسلامی را رعایت فرمایید!

سایت اثر؛, ,

+ محسن عظیمی |

نمایش‌نامه لکاته اثیری در سایت اثر ,

پرونده محسن نامجو به قلم محمدرضا قاسمی

و چند خطی، خط‌خطی‌تر از همیشه، برای دستان پدر که از اردی‌دوزخ بیست سال پیش رو به خاک افتاده‌اند:

همیشه وقتی قسط خانه عقب می‌افتد، پدر پس از نمازش، دستانش را رو به سقف خانه می‌گیرد و می‌گوید: خدا بزرگ است. وقتی می‌خواهیم روی پشت‌بام خانه بخوابیم، بعد از سرکوفت‌های مادر، دوباره باز دستانش را رو به آسمان می‌گیرد و می‌گوید: خدا بزرگ است و من فکر می‌کنم شاید ماه که از همه‌ی ستاره‌ها بزرگ‌تر است خداست و دست‌هایم را رو به ماه می‌گیرم و تا می‌خواهم بگویم: خدا... الله‌اکبرهای نماز پدر و سرکوفت‌های مادر در سرم می‌پیچد و خوابم می‌برد. اما شب‌هایی هم هست که پدر دستانش را رو به آسمان نمی‌گیرد و توی دستانش دسته‌ای اسکناس است و قسط‌های عقب‌مانده خانه را در دستان مادر می‌گذارد و توی اتاق کنار او می‌خوابد و من روی پشت‌بام خانه، خوشحال از اینکه الله‌اکبرهای نماز پدر و سرکوفت‌های مادر دیگر در سرم نمی‌پیچد، دستانم را رو به آسمان می‌گیرم و تا می‌خواهم بگویم: خدا... می‌بینم ماه نیست و فکر می‌کنم شاید خدا از اسکناس‌های توی دست‌های پدر هم کوچک‌تر است و خوابم می‌برد؛ نه! نمی‌برد، می‌بازد؛ می‌بازد به این بیست سال که گذشته، به این بیست بار آمدن اردی‌دوزخ و بیست بار مردن پدر و تصور دستانش که بدون هیچ اسکناسی و هیچ خواهشی از سقف آسمان، رو به خاک افتاده‌اند.

 

+ محسن عظیمی |

زمین؛ بر سیب سرخ زمان، می‌دهد سلام. زمان؛ سوگوار از سرود سرد سوزناک سکوت، سردی را می‌کند جواب؛ با سنگفرشی از سبزینه بهار، بر سینه زمین...

عبارات کهنه‌ای مثل؛ سال نو فلان و بهمان، نو بودن نوروز و بهار را به باد کهنگی می‌دهند، امیدوار نیستم، اطمینان دارم اگر بخواهیم هر دمِ من و تو، بازدمی جاودانه خواهد داشت، در هر دمی که می‌خواهد باشد. پیشکشم به همه، معرفی رمان تازه‌ایست از کسی که همه وجودش، نویسنده است؛ فردین نظری که رمان تازه‌اش را اینچنین دیوانه‌وار آغاز می‌کند:  

برادر من احمد در اصل پسر من است، این ماجرا برمی‌گردد به تابستان بیست‌ونه سال پیش...

پلاک 23. فردین نظری. چاپ و نشر آزاد

+ محسن عظیمی |

درباره مرگ بازی. نمایشنامه‌ای از محمدرضا قاسمی. منتشر شده در سایت اثر. ژانویه 2009

مرگ‌بازی زاییده‌ی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ، در فضایی آکنده از کابوسی که زاده و پرداخته‌ی ذهنی‌ست که اندیشه‌ی مرگ در برش گرفته، آنچنان که تنها چیزی که این ذهن تب‌دار را اندکی به آرامش فرا‌ می‌خواند عشق است، عشقی در هیات رویایی که در برزخ هست و نیست شناور است و در این فضای کابوس‌وار، واقعیت چیزی نیست جز حقیقتی تلخ و گزنده که انگار جرم سنگینی‌ست برای انسان که سایه‌ی مرگ بر گستره‌ی زندگی‌اش سنگینی می‌کند و بزرگترین راه گریز از مرگ برای او عشق است، عشقی که خود تنها با مرگ معنا می‌یابد.

نوشتن درباره‌ی مر‌گ‌بازی از منی که یک دهه بی‌رویا زندگی‌ام سرشار از عشقی بود که هر ساله روز تولدم به استقبال مرگ می‌رفتم و هر بار نا امید از یک خودکشی کهنه به تنها پناه ذهن خط‌خطی‌ام رویا باز‌ می‌گشتم، سخت است و انگار با خوانش مرگ‌بازی دوباره رویا در برابر دیدگان خسته‌ام زنده شد، حالا من انگار سخت به زندگی چسبیده‌ام و رویا را سالهاست داده‌ام به دست باد تا با خود ببرد و باد هم او را برده با خود... یک دهه بی‌رویا و با رویا در برزخ مرگ و زندگی نفس کشیدن من، همان دردی‌ست که مرگ‌بازی از آن می‌گوید، در فضایی کابوس‌وار، کافکا‌گونه و تبدار، باورش سخت است اما همین حرفهای صادق هدایت، نه بگذار صدایش کنم هادی صداقت، همان شاعرانه‌های پناهی و کلماتی که قلم حقیقت‌گوی تو فاش ساخته را من یک دهه شاید هر لحظه پا به پای ثانیه‌ها، گیج و گنگ و سرگشته میان عقربه‌های ساعت چوبی خانه‌مان تکرار کرده‌ام در ذهنم که حالا انگار خودش را با زندگی گول زده و مثلاً زنده است. حالا رفیق، چه بگویم، از شخصیت‌پردازی و گره و گره‌افکنی گفتن کار من نیست، کار منی که خود چنین دردی دارم و سخت دچارم به این درد، تنها شاید، باید بر قلمت بوسه بزنم و خاک پایت را ببویم و هر وقت از این گول‌زدن‌های همیشگی با نام زندگی، خسته شدم، مرگ‌بازی را دوباره و دوباره بخوانم و به امید آخرین سیگاری که روی لبانم خاکستر می‌شود دوباره بنویسم: مرگ‌بازی زاییده‌ی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ در فضایی...

+ محسن عظیمی |

"داستان شعری که گفته بودی برایم بنویس" آخرین کار از مجموعه ده داستانک است که از اوایل سال هشتاد به شکل پراکنده نوشته شده، در واقع این کارها طرح‌هایی برای نوشتن نمایشنامه بوده که یا شکل نگرفته و یا اینکه مانده تا بماند تا سالهایی که هنوز نیامده ...

شعری را که گفته بودی برایم بنویس می‌نویسم، روی زمین ذهنم که هنوز پوشیده از برف آن سالهایی‌ست که برای اولین‌بار شعری برایت نوشته بودم، شعری که روی آسمان نوشتمش‌، آسمانی که آن روزها باورش داشتم، اما پر از ابرهای سیاهی شد که هنوز بیتوته‌ کرده‌اند روی سرمان. مثل همیشه شعرم به سر نمی‌رسد و وقتی می‌خواهم با همان سه نقطه همیشگی کلاغ قصه‌های شعرم را به خانه‌اش برسانم؛ مترسکی که تو خودت لباس‌هایش را دوخته‌ای، همان کلاهی که من بر سرش گذاشته‌ام را به باد می‌دهد و یکباره به دنبال کلاغ می‌افتد و کلمه به کلمه شعرم را زیر چکمه‌های همان سربازی که از جنگ فرار کرده و لباس‌های مترسک را پوشیده بود و چکمه‌هایش را کنار پای مترسک انداخته بود، لگدمال می‌کند و برای اینکه کلاغ بترسد، فریادزنان با همان چکمه‌ها روی سر کلمه‌ها می‌کوبد و فریاد می‌کشد، تا جایی که از شعری که گفته بودی برایم بنویس چیزی نمی‌ماند، فقط یک کلمه می‌ماند که از ترس مترسک، زیر بارش برفی دوباره، کلاه را روی سرش کشیده و دارد می‌لرزد. مترسک همچنان با نگاهش کلاغ را دنبال می‌کند که هنوز به خانه‌اش نرسیده و خسته از همه قصه‌هایی که به سر رسیده‌اند، بال‌بال می‌زند و من تمام تلاشم این است ببینم آن کلمه چه کلمه‌ایست، اما سرم را نمی‌توانم تکان بدهم، کمرم انگار له شده، فقط رو به کلمه با تمام توانم می‌گویم اگر زنده ماند داستان شعری را که گفته بودی برایم بنویس را برایت تعریف کند، که کلاه را از سرت برداشته و به طرفم می‌آیی و...

ده داستانکمحسن عظیمی. ژانویه 2009 سایت اثر

+ محسن عظیمی |

من کسی را نکشته‌ام، لطفاً مرا بکشید!

نمایشنامه‌ای از: فتح‌اله نیازی

منتشر شده در سایت اثر September 2008

این نمایشنامه در دومین مسابقه ادبیات نمایشی سال به عنوان یکی از ده متن برتر سال انتخاب شد ولی در بازخوانی متون جشنواره تاتر فجر تایید نشد. خواستم درباره نویسنده این نمایشنامه (ناتمام) بیشتر بنویسم، چرا که از سالهای خیلی دور می‌شناسمش، او اکنون در حال کارگردانی نمایشنامه "اتاق زیر شیروانی" می‌باشد و چند سالی‌ست در یک گروه تاتری کوچک، همراه هستیم، گفتن بیشتر از او برایم سخت است، تنها می‌توانم "ماه‌‌ عسل" را تقدیمش کنم و با همین کار دعوت چادرنشین را برای شرکت در یک بازی پذیرا باشم.  

"ماه‌ عسل"

هر دو با هم يخ‌ زده بودند. ماشين‌شان مانده بود كنار‌ جاده‌ای كه‌ هنوز پُر بود از برف شب عروسی‌شان. داماد لُختِ مادرزاد، لباس‌هاش تو‌ی تن عروسش‌ زار می‌زد.

 

+ محسن عظیمی |

نمایش‌نامه: همیشه خیلی زود دیر می‌شه!

صحنه‌ی ‌یک. صبح. همین امروز: مرد توی اتاق، پشت کامپیوتر، سیگاری می‌گیراند و نمایشنامه‌اش را برای زن که کنارش نشسته می‌‌خواند...
Friday, November 28, 2008

منتشر شده در نشریه ادبی جن و پری 

+ محسن عظیمی |

...

سيمون: (زل زده به دود سيگارش) نه... منم نيستم... هيچي نيستم. شايد همين دودي‌ام كه سرگردونه توي هوايي كه پر از خفگيه، هي داره مي‌ره بالا و بالا./ خدمتكار: توي ابرها... شايد يه تيكه ابر بشه، نه؟ / سيمون: اونوقت گرفتار يه سرگردوني بزرگ‌تر مي‌شه. / خدمتكار: شايدم بارون بشه. / سيمون: نگفتي اسمت چيه؟

...

تکه‌پاره‌ دیالوگهایی از نمایشنامه‌ی اتاق زیر شیروانی منتشر شده در سایت اثر

+ محسن عظیمی |

۱

من: (سکوت) / تو:دروغ می‌گی! / من: آره دروغ می‌گم، اصلاً من خود دروغم، همون دروغی که ننه‌م به بابام گفتش، همین دروغی که تو داری به مامای جونت می‌گی تا به آقا جونت بگه! / تو: (سکوت)

۲  

من: (سکوت) / تو: مگه دین و ایمون نداری؟ زبونم روزه‌س، یه کمکی بده این بی‌صاب مونده‌رو کولم‌‌ بگیرم! / من: خب منم روزه‌م، خیلی هم گشنمه، شکم گشنه‌م که دین و ایمون نمی‌شناسه! / تو: (سکوت)

۳

من: (سکوت) / تو: پاهاشو گذاشت‌رو سرمو پرید اونور، هر چی زور زدم پاهـام به سرم نرسید و موندم اینور! / من: (سکوت)

 

تمام متن

+ محسن عظیمی |

به بهانه‌ی دیوانگی‌هام... براي تو كه تحملم‌ می‌کنی.

صحنه صفحه‌ی کاغذ بزرگی‌ست با نوشته‌هایی پراکنده که گوشه‌اش نوشته: هالی‌ماتیدا، صحنه‌ی اول

صدای من: می‌ری لب‌بوم با تموم وجود وارونه رو سر‌ در خونه طوری که هر کی رد شه بخونه می‌نویسی... / من: (می‌نویسد) خدا‌ خوبه! (زمزمه‌وار تکرار می‌کند) / صدای من: کسی باورش نمی‌شه! حتی چیمن دختر کوچولوی دکتر کامکار که موقع آمپول‌زدن با لحن کشدار و ته‌لهجه کردی می‌گه... / من: (با ادای او) الان تموم می‌شه! (زمزمه‌وار تکرار می‌کند) / صدای من: همین‌جوری که دراز کشیدی رو تخت بهداری کارخونه‌قند آرزوت اینه کاش عزیزاده باشه که هنوز نکشیدی پایین می‌گه... / من: (با ادای او) تموم شد، برو پدرسوخته! (زمزمه‌وار تکرار می‌کند) / صدای من: کسی باورش نمی‌شه! فقط منم که باور می‌کنم ولی تو وامونده؛ مونده‌ی هستی، رونده‌ی وجود ورجه‌وورجه‌کنون می‌افتی توی ورطه‌ی نیستی! نوشته‌ی لب بوم رو سر در خونه رو هیچکی نمی‌خونه می‌شه عینهو یه خاطره‌ی خشکیده که توی خاطر خشکت می‌خشکه می‌شه عینهو... / من: من! (زمزمه‌وار تکرار می‌کند) / صدای من: می‌شه عینهو... / من: تو! (زمزمه‌وار تکرار می‌کند) / صدای من: می‌شه عینهو / من: هالی‌ماتیدا.

 

تمام متن

+ محسن عظیمی |

شاید باور نمی‌کنی

اما وقتی آمدم سر قرارمان

هیچ‌کس تقدیرم را باور نمی‌کرد

و بعد تو

شناسنامه‌ام را بردند و پر کردند

و کسی آمد به خانه‌ام، اتاقم، کنارم

اما وقتی گوش داد به صدای قلبم

رخت‌هایش را تن کرد و رفت

و باور کن

بعد تو هر که آمده رختش را تن کرده و رفته

همه تقدیرم را باور کرده‌اند

شناسنامه‌ام را باطل می‌دانند

و می‌گویند

قلب من از نام تو می‌زند:

رو... یا... رو... یا... رو... یا...

+ محسن عظیمی |

 

براي خودم. در آستانۀ سي سالگي ام. نيمۀ تيرماه همين امسال

 

 

نه، رفيق!

اين نه شعر است و نه نثر است و نه داستان!

و نه نمايشنامه‌ای كه هرگز اجرا نشود!

در هيچ نوع ادبياتی مرسوم و غير‌مرسومي هم نمی‌گنجد.

هر چه كه هست، هميشه

بوده، هست، خواهد بود و

هميشه؛ در آن لحظه، همان لحظۀ هميشگی

چيزی هست كه

به دست و پايم مي‌پيچد و نمی‌گذارد

نمی‌گذارد از همان بالای بلندای هميشگی، به پايين

از همين پشت خط قرمز مترو، به جلو

پرتابت كنم!

نه، نمی‌گذارد!

حتي، وقتی كه مشت مشت قرص‌های مرگ‌زای ضدمرگ را

فرو می‌كنم در حلقومت!

يا وقتی كه

آمپول پر از هوا را فرو می‌كنم

در تنها رگ ماندۀ دست چپت!

نه، نمی‌گذارد!

تمام درزهای اتاقت را پنبه‌پوش می‌كنم و

شير گاز را باز

اما باز،

نه، نمی‌گذارد!

می‌دانم!

می‌دانم كار تو از چهار‌ ليتری نفت و

خوردن يكجای تمام ترياک‌های دود نشده و

حشيش و شيشه و هروئين و كراك و كُك و

هر چه كه هست و نيست هم گذشته

الكل 99% را هم به هيچ عنوان توصيه نمی‌كنم!

فقط؛

سيگار پشت سيگار

توي هواپيمايی در حال سقوط

بدون حتی يك چوب كبريت

همين،

همين و ديگر هيچ.

 

+ محسن عظیمی |

 

تا چشممو ور مي دارم آفتابو مي بينم كه

عين هميشه بي تب و تاب مي تابه رو برفا و يخ مي زنه و

عينهو يه قنديل نوك تيز فرو مي ره تو چشمم ؛

مي بندمشو تن مي دم به همون كابوس شوم هميشگي كه

پر از سايه هاي سرد توئه كه داري

منو ، خودتو ، اونو ... مي كشي ، مي كشي ، مي كشيو

تيكه تيكه سايه هامون جا مي مون تو برفايي كه

يخ زدن و پر از خون و خون و خون ؛

تموم ، تنمو ... تنتو ... تنشو پر مي كنن !

هيچ وقت بهت نگفتم !

نتونستم ، نخواستي ، نذاشت !

پس كي بهت بگم كه ديگه هيچ وقت نمي شه برگشت

كي بهت بگم موندن يعني همين !

يعني تن دادن من و تو و اون به سرما ...

پس كي بهت بگم ؟ كي بهت بگم سردمه ؟ كي بگم ؟

سردمه ، سردمه ، سردمه !

كي بهت بگم اينجا سرده ! 

بيا ... از اينجا ... بريم !

ديگه ... دا ... رم ... يخ ...

تکه ای از نمایشنامه نطفه

متن کامل و عکسهای اجرا با نگاهی به اجرا در

نمایشنامه و دیگر هیچ

 

+ محسن عظیمی |

 

تو انسان را متولد مي كني و

من كلمه را

و انسان كلمه است و

كلمه تو

 

برای تو . به بهانه دهم خرداد هشتادوپنج . شب نمایش عروسی من و تو .

+ محسن عظیمی |

 

خاكستر اول : مرد و زن

 

صداي عبور ديوانه وار ماشينها از اتوباني گل و گشاد در سرتاسر نمايش احساس مي شود .

حتي سكوت لحظه ها هم گاهي مورد تجاوز قرار مي گيرد .    

 

مرد و زن ، مثل دو ته سيگار مانده در حال دود شدن توي تلي از خاكستر .

 

1

زن  : خسته شدم ! / مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم . /  زن : از چي ؟ / مرد : از خودم .

 

2

مرد : اگه ... /  زن : بسه ! / مرد : اگه يه ... /  زن : بسه ديگه ! / مرد : اگه يه چيزي ...

زن  : بس كن ! /  مرد : اگه يه چيزي مث ... /  زن : بس كن ديگه !

مرد : اگه يه چيزي مث يه ... /  زن : تمومش كن !

مرد : ( سكوت )

زن  : خسته شدم . /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو !

 

3

مرد : تموم مي شه ! /  زن : كي ؟ /  مرد : ديگه وقتشه !

زن  : كدوم وقت ؟ /  مرد : من خيلي سختي كشيدم . / زن  : كي چي ؟   

مرد : كه تموم شه ! /  زن : چي ؟  / مرد : همه چي !

زن  : نمي شه ! / مرد : چي ؟ / زن : تموم !

مرد : ( سكوت )   

زن  : خسته شدم . /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم .

 

 

4

مرد : مي بينه ! /  زن : كي ؟ / مرد : خودش ! / زن : اون كه نيست ! / مرد : هست !

زن  : كجا ؟ /  مرد : همون جا ! / زن  : كجا ؟!

مرد : همون جاي هميشه ! /  زن : رفته ! /  مرد : نه ! /  زن : نه ؟! / مرد : آره ! مي بينمش !  

زن  : كي رو مي بيني ؟ /  مرد : خودشو ! /  زن : كجا ؟

مرد : همون جاي هميشه ! / زن  : كدوم هميشه ! / مرد : خودشه ! همون جاي هميشه س !

زن  : تو رو مي شناسه ؟  

مرد : ( سكوت )   

زن  : خسته شدم ! /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم . /  زن : از چي ؟

 

5

مرد : مي گه ... /  زن : اون تو رو نمي شناسه ! /  مرد : مي گه من ...

زن  : اون هيچ كي رو نمي شناسه ! /  مرد : مي گه من خيلي ... / زن : نمي تونه بشناسه !

مرد : مي گه من خيلي سختي ... /  زن : ديگه نمي تونه !  / مرد : مي گه من خيلي سختي كشيدم !  

زن  : اون مرده ! /  مرد : مي گه ديگه وقتشه ! /  زن : كدوم وقت ؟

مرد : مي گه تموم مي شه ! /  زن : كي ؟ / مرد : مي گه اگه ... /  زن : بسه !   

مرد : اگه يه ... /  زن : بس ديگه ! /  مرد : اگه يه چيزي ... / زن  : بس كن ! / مرد : اگه يه چيزي مث ...

زن  : بس كن ديگه ! /  مرد : اگه يه چيزي مث يه ... /  زن : تمومش كن !

مرد : ( سكوت )

زن  : خسته شدم ! /  مرد : از چي ؟ /  زن : از تو ! /  مرد : منم . /  زن : از چي ؟ /  مرد : از خودم .  

 

6

هر دو مثل دو ته سيگار سوخته مي افتند توي تلي از خاكستر .

 

+ محسن عظیمی |

 

1

 

نه كسي مرا مي بيند

نه كسي مرا مي بويد

نه كسي مرا مي چيند

وسط ميدان مين روئيده ام .

 

2

 

قرار است برگرديم بهشت

براي اينكه دوباره گول شيطان را نخوري

دست شيطان را از پشت مي بندي !

 

3

 

اين وري ها به آن وري ها مي گويند :

دشمن

آن وري ها هم به اين وري ها

و با هم مي جنگند

به خاطر من

مني كه به دست خودشان كشيده شده ام .

 

 

+ محسن عظیمی |

 

در اين سكوت سرد سياهي

آقايان

خانوم ها

دست نزنيد !

تو را به جان سايه هاي سوخته

وقتي صداي ساز

مي سايد سبزي را روي سايه خسته من و آفتاب

وقتي نم نم باران اين ساز

مي رقصاند رويا را

روي سردي سكوت اين سياهي

دستهايتان را

از روي شـــــانه هاي خسته صندلي هاتان

از زير سينه هاي سترگ بغل دستي هاتان

از توي لبـــهاي به هم دوخته گره خورده تان

برداريد

صداي ساز دارد

سرود دستهايي را مي سرايد

كه بايد چوبه دار شوند

بر گردن اين سياهي

آقايان

خانوم ها

كم بگوييد سيم سل اين ساز كوك نيست

كه اگر نيست

حوصله ساز سر رفته

از كوك تكراري دست هاي شما

در اين سكوت سرد سياهي

 

 

+ محسن عظیمی |

 

شليك

 

 

تــو : شما اولين مسافري هستين كه سوار مي كنم !

من : ولي من مسافر نيستم .

 

 

شليك

 

 

من : شما اولين مسافري هستين كه سوار مي كنم !

او   : ولي من مسافر نيستم .

 

 

شليك

 

 

 

+ محسن عظیمی |

 

بي بها معامله شديم رفيق !

 

...

 

يكي شون نشسته براي صدمين بار نسخه ي خطي ديوان حافظ رو چرك نويس پاكنويس مي كنه

اون يكي هم متخصص گنده گوزيه !

فكر مي كني چي ؟ نشستن و نقشه كشيدن چطوره فلاني رو مشهورش كنيم بندازيمش جلو

باد تو آستينش كنيم ، ساز و دهل بزنيم و همين كه سرشناس شد دوره ش مي كنيم و آره ...

( حالت گرفتن لقمه اي بزرگ را نشان مي دهد )

حالا اومدن نسخه پراكني كردن و معلومات نيمه مخفي منو سر زبونا انداختن ...

 

...

 

مرده شور ! بايد گه خودشونو قاشق قاشق تو حلقومشون بريزي تا قرقره كنن !

 

...

 

ناصر : انگار هنوز به آثار چايكوفسكي علاقه منديد ؟

صداقت : نه همشون ، فقط اونايي كه ضمن ظاهر شاد و خوش ، محزون و غم انگيزن !

ناصر : ولي من ترجيح مي دم بيشتر به موسيقي روز گوش كنم تا ...

صداقت : نصيب نشه ، چقدر چسي مي آي !

گوش موسيقي نداري وگرنه مي فهميدي كه هنگامه مي زنه

اينو بهش مي گن شكوه و شكايت ، با ابهت ، چس ناله نمي كنه !

ناصر : البته من از والس هاي چايكوفسكي خيلي خوشم مي آد !

صداقت : آره ! همه فن حريف بوده ، موجود عجيبي بوده ، خيلي حرف داشته ، با مردن ميلاسيده

هيچ مي دوني چه جوري مرد ؟

ناصر : چرا !  ولي خب ...

صداقت : ( بي توجه به او ) در واقع خودكشي مي كنه

تو يه ليواني كه ميدونسته يه وبائي بهش دهن زده آب مي خوره

رومانتيك تا پاي مرگ ، خيلي جرات مي خواد !

 

...

 

سگ كه استخون مي خوره اول زير دمبشو نيگا مي كنه !

پاش كه بيافته بايد حقشون گذاشت كف دستشون

سارتر همين كار رو كرد با سلام و صلوات به امريكا دعوتش كردن

اولآ يه ربع ساعت بهش وقت دادن كه حرف بزنه ، به جاي اينكه راجع به ادبيات و فلسفه بحث كنه

پريد به وضع امريكا و سياها و حق كشي و راسيسم ،

از سناتور گرفته تا مردم عادي دهن همشونو چاييد ، آدمايي كه ادعاشون مي شه بايد جلو بيافتن !

 

...

 

مرده شور !

از هر چي شهرت شوخي و جديه عقم مي شينه

نويسنده ها مشهور مي شن كه معلوماتشون رو بخرن ، بخونن ، پولمند مي شن ، زندگي راحت دارن

مي تونن كار كنن ، سرشونو بالا بگيرن ( بر مي گردد ) آدم باورش نمي شه

اول مي آن و من ناشناس رو كه كنج خونه نشسته بودم و كسي از وجودم خبر نداشت

با سلام و صلوات سر زبون ها مي ندازن بعد كه ديدن حاضر نشدم مثل نوكراي موروثي شون

حلقه به گوش به به و چه چه بگم تو چنان مخمصه و فشاري مي ذارن كه نفسم پس بزنه !

 

...

 

كدوم شاهكار ؟ همش سو ءتفاهمه ! شهرت بي افتخارمونم سو ءتفاهمه !

اصلآ سرتاسر زندگي من سو ءتفاهم بوده ، من زندگي خيلي از آدماي مشهور رو خوندم

تو سرنوشت هيچكدومشون اونقدر سو ءتفاهم نبوده كه من دچارشم !

 

...

 

خودم بهتر مي دونم توي اين كثافت كاريهايي كه صادر كردم كدومشون مزخرفه

كدومشون ارزش داره ، كدوم اورژيناليته نيست

( بي حوصله ) موضوع سر اينه كه كي نوشته

پولو به فقرا نمي دن ... فعلآ همين قدر وراجي بسه !

حوصله ندارم !

 

با انگشت سبابه كلمه اي فرانسوي Merde) ) توي هوا مي نويسد و زير لب مي گويد " گه " .  

 

 

+ محسن عظیمی |

فرو ‌میر
فرو‌‌ میر
آی ای شمعک فرو میر
که نباشد زندگانی هیچ
الا سایه‌ای لغزان
و بازیهای بازی پیشه‌ای نادان
که بازد
چندگاهی پرخروش‌و‌جوش
نقشی اندر این میدان
و دیگر هیچ
زندگی افسانه‌ای‌ست
کز لب شوریده‌مغزی گفته آید
سر‌به‌سر
خشم و خروش و غرش و غوغا
لیک بی‌معنا
لیک بی‌معنا

Home
Email
Night Skin